خرید بک لینک
از دیدنِ افرادی متعجب میشوم؛ افرادی که با دیدن و شنیدن و خواندنِ کوچکترین چیز، به وجد میآیند و حالشان خوش میشود. دلشان سبز میشود و لبخند را در هوا میزنند. از افرادی که بلدند زندگی را شیرین ببینند و تلخیها را نخوانند. افرادی که راهشان را میدانند و از آن بهتر به آن اطمینان دارند، و از آن بهتر تر از مسیرشان لذت میبرند. افرادی که میدانند چگونه باید تجربه کنند و از چه باید بدانند. چگونه بخن

برچسب: غبار,خیال, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:04

این تابستون، تصمیمم بر این بود که تا میتونم سرم رو شلوغ کنم. از هر طرف، هر کار و موضوعی که بهنظرم میاومد میتونه وقتم رو بگیره و صرفهی اقتصادی هم داشته باشه و مخصوصاً اینکه خستهام کنه رو برداشتم. البته الان که نگاه میکنم میبینم هیچکدومش خستهام نکرد. ولی از لحاظ تعداد، کار و اینا زیاد برداشته بودم. مخصوصاً در مقایسه با سالهای گذشته. یکی از کارهایی که برداشتم، کلاسی بود که مدرسـش، چندی

برچسب: برسد,مشاورِ,درستِ, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:04

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ق.ظ خوشا به حال آن تنها و بدنهایی که روحهایشان فقط درد تن خودشان را احساس میکنند و خوشا به حال آن بدنی که روحش فقط درد بدنش را احساس میکند، چون آن روح دائماً در فکر این است که نارحتیهای این بدن را از بین ببرد. ولی دشوار است حال آن بدنی که روحش تنها روح خودش نیست، روح همهی بدنهاست؛ یک روح، درد همه را بهتنهایی احساس میکند. این بدن است که مجبور است با وجود ف

برچسب: ناشادِ,گردان, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 1:41

این روزها که «وقتی نیچه گریست» را میخوانم، بعضی حرفهای آن را نمیتوانم هضم کنم. نمیتوانم بفهمم که چگونه همچین امکانی وجود دارد؟ چطور همچین چیزی ممکن است. تقریباً به اواسطش رسیدهام. نمیدانم. یکجایی از آن، میگوید با گفتگو و حرفزدن دربارهی هرکدام از علایم - مانند سردرد، افسردگی، ناراحتیِ شدید، تشویش، اضطراب - و پیدا کردنِ علتهایش، و با بازگو کردنِ علتِ اصلیِ آن، علایمِ آن برطرف و رفع میشو

برچسب: دردگویی, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 1:41

تناقض همانطور که گاهی شیرین است، بعضی اوقات هم، بهاندازهی زهرِ مار، تلخ و گزنده است. آنقدری حجمِ این تودهی حسهای متناقض، زیاد و مبهم است که نمیدانم از کجا باید شروعش کرد. از کجایش نوشت. از کجایش ننوشت. چگونه تمامش کنم. و به راستی مگر پایانپذیر است؟ + کمکم باید برویم که داشته باشیم یکسالِ دیگر را. یکسالِ تحصیلیِ دیگر و یکهوار دردسرهای جدیترِ درسی و فکری. این را هم نمیدانم از کجایش باید

برچسب: ندارد, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 1:46

حتی الان میتونم وصیت کنم که وقتی مُردم، بهجای حلوا و هزارجورِ دیگه از این موارد، پفک خیرات بدید. منم جایی دیدید پفک بخرید برام. کرانچی بود بهتر!

+ و من، انسانی بیدرد، احمق و جامانده از همهی آنهایی که در سنِ من، در خودشان سِیر میکردند و حالا من، در اعماقِ این زمین و تهِ درهی هلاکت، دورِ خود میچرخم...

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 1:46

من درباره میانمار هیچ نمیدانم. درباره مسلمانان آنجا، درگیریهای اخیر، نسلکشیها، وحشیگریهای بدتر از جاهلیت، هیچ نمیدانم. اصلا تابِ دانستنش را ندارم. مطهری خوب میگوید. میگوید بیخبری، درست است که درد ندارد، درست است که آسایشِ تن را بههمراه دارد، اما انسانیت در آن دخلی ندارد. دیگر بزرگی و انسانیت و حتی شرف نیز، در آن ذرهای جا ندارد. شفاف است. قبولش داشتهام. و دارم. مسئله این نیست. بیخب

برچسب: صالحی,بخواهد, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1396 ساعت: 2:09

الحق و الانصاف این تابستان ظرفیتِ اینهمه فشار ذهنی را داشت؟ یکی-دو روز پیش از شدتِ هجومِ افکاری که به ذهن من وارد شده بود و از شدتِ تحلیلهای بیهودهای که همزمان از رفتارِ چندیننفر داشتهام، دیگر کاملاً از تکاپو افتاده بودم. به صفحهی کتاب که زُل میزدم، انگار در حال مشاهدهی کتیبهی خطِ میخی هستم. فیالمثل در آخرین یادداشتِ گوشیام، در روز یکشنبه، ساعت یکوپانزده دقیقهی ظهر، بعد از ناهار، ن

برچسب: تقدیرم, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 16:10

اسکارِ بهترین حرکتِ دیروز هم تعلق میگیره به عموی مادرم. که وقتی ن. غش کرده بود - که غش نکرده بود و ادا در میاورد! -، یک پارچ آبِ یخ، - واقعاً یـــــخ - رو از دست پسرداییم که قطرهقطره میریخت گرفت و همش رو ریخت روش :)))) حالا اونم چاااق! لبش کبود شد؛ قشنگ داشت سکته میزد :دی

همین ملتِ ادا و اطواری، دوساعت بعدش، از یادآوریِ این صحنه، داشتن میترکیدن از خنده. :|

برچسب: داشتن,میترکیدن, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 16:15

چقدر سخته حالت از یکی بهم بخوره ولی «بلد» نباشی یا «عادت» نداشته باشی که باهاش بد حرف بزنی. چقده سخته... یکسری اتفاقات که افتاد و یکسری دستها که رو شد، مطمئن بودم مادربزرگِ مادری رو ببینم، رفتار خوبی نخواهم داشت و نمیتونم که رفتار خوبی داشته باشم. ولی راستش اصن عادت نداشتم. و نتونستم بیمحلی کنم حتی. :| الان زنگ زد. هیچکی جز من نبود برای جواب دادن. جواب دادم. اصلا نتونستم بیمحلی کنم :| سخته

برچسب: دوگانگی, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:06

این پست از همهی نوشتههایم بهتر منظورم را در اینباره میرساند. من نهتنها هیچوقت نادیدهگرفتندگان را نخواهم بخشید؛ بلکه همیشه مورد نفرین و لعنِ من هستند. همیشه در معرض خشم و کینهی من قرار دارند. همینهایی که پتانسیلهای فوقالعادهای را بههدر دادند و یک نسل را از بین بردند. باقی ماندنِ لفظی ناشناخته، و تجربه نشدنِ زندگیای ساده، جبرانی ندارد. هیچوقت.

برچسب: سنگین, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:06

ناظر همون کلاس بودم. همون مدرس. همون بچهها. اینبار از بچهها خواست که یه تیکه کاغذ بردارن و مشکلی که هیچجوری و هیچجا نمیتونن بگن رو بنویسن. گفت مشکلی رو بنویسن که نمیشه و نباید بلند خوندش. اسم هم نزنن. اسمشون هم لو نمیره. همه نوشتن. میخواست نوشتهها رو بخونه - بدونِ اینکه مشخص باشه برای کی هست و کی نیست - و دربارهش یکی دوجمله بگه. و هم اینکه بچهها ببینن مشکلاتشون فقط برای خودشون نیست و

برچسب: اخلاقی,جامعه, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 10 شهريور 1396 ساعت: 9:25

شما جامعهشناسی خواندهاید، درس دادهاید و مطالعات جامعهشناسی داشتهاید. ولی میدانید که انسان موجود عجیبی است. یک چیزهایی را همیشه ناگفته باقی میگذارد. یعنی اصلاً یک مسائلی ناگفتنی هستند. مثلا شما هرقدر تاریه بنویسید نمیتوانید خیلی چیزها را، یعنی آن نگاهها و... را منتقل کنید. تاریخ زندگی شما چه چیزی بوده که شما میخواهید بگویید، ولی نمیتوانید بیان کنید؟ چه ناگفتههایی وجود دارد که به زندگی

برچسب: خودمان,ندهیم, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 10 شهريور 1396 ساعت: 9:25

پدربزرگِ مادریـم هم به رحمت خدا رفت.

الفاتحة مع الصلوات.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 10 شهريور 1396 ساعت: 9:25

هرچه که اسمش را بگذارید بسیار مرموز است! دوسال پیش، وقتی همسایهی بلاگری، به مراسمی نسبتاً دانشآموزی دعوتم کرد، به علت امتحان ریاضی عذر آوردم و نرفتم، که حقیقتاً، از همان هشت صبحش که تازه صبحگاهِ مدرسه بود، پشیمان شده بودم. اصلا آن روز امتحان ریاضی هم نگرفتند و از بخت و اقبال، هنر امتحان کتبی گرفت - بدون اطلاع قبلی! - :| یعنی اگر میرفتم هیچ اشکالی در نظام درسیام رخ نمیداد که هیچ! بلکه دبیر ه

برچسب: شانس,اتفاق,احتمال, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:29

از اعماق وجودم و از تهِ تهِ تهِ دلم، نمیتوانم زندگیِ حال حاضرم - از ابتدا تا حال حاضر - را بپذیرم. از خط به خطش، حالم بهم میخورد. میشود تغییر کند؟ تغییر مثبت؟ میشود عوض شود؟ عوض شدنی مثبت؟ میشود؟ خدایا؟ کم آوردهام. خیلی وقت است که کم آوردهام. دیگر صبری برایم نمانده است. خودم را هم تا حدودی از دست دادهام. غرق شدهام. بس نیست؟ تا به کِی باید اینطور جلو بروم؟ هلاکت جز این است؟

برچسب: زندگی, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:29

گرمای هوا زننده است. نفس آدم را در دم خفه میکند. حال آدم را میگیرد. احساس خستگی مفرط میدهد. احساس بیحالی. به لحظهی تحویل سال فکر میکنم. همان لحظهی اولِ سال نودوشش. سخت است که شش ماه نه؛ پنج ماه گذشته باشد و هنوز هیچ تفاوتی با لحظهی تحویل سال وجود نداشته باشد. نهتنها تفاوتی ندارد که حتی بدتر شده است. و اینها تقصیر من است. تابستان سریع گذشت. دوماهِ اصلی، سریع گذشت. روزبهروزش قرار بود بهت

برچسب: شهریور, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:29

هفتصد، عددِ خوبیه. هرچیزی که «هفت» داره رو دوست دارم. یه مدت سعی کردم شبکهی هفت - آموزش - رو دوست داشته باشم ولی نشد از بس که دوستنداشتنی بود :| میخوام هفتصدمین پست، خاطرهدار بشه. هفتصدمین پست بشه خاطرهی خوبی که هر وقت بهش سر بزنم - و بزنید - بهم - و بهتون - یه حالِ خوشی دست بده. شاید به هشتصدمین نرسم. کی چی میدونه؟! میخوام حس خوبی داشته باشه پستهای بعدی. میخوام حسِ خوبی داشته باشم زین پس.

برچسب: هفتصدمین,آمدید, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:29

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:29

صفحه بندی